تبليغاتX
www.sarzaminemeshki.blogfa.com

www.sarzaminemeshki.blogfa.com

نامه شایان به پریسا

نامه عاشقانه دو معشوق "از طرف شایان به پریسا" .

 

سرزمین مشکی

 

چه خوب می شد که همه عشقها به پاکی و سادگی عشق شایان کوچولو و پریسا

کوچولو می موند.اما افسوس....که

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1387ساعت 3:35  توسط میلاد قیفی  | 

مداد رنگی ها

مداد رنگي عاشقانه :: عشق ::

 

 

داخل جعبه مدادرنگي غوغايي بود. همه آنها بجز مداد سفيد با هيجان صحبت مي کردند. هر کدام از آنها مي خواست ثابت کند که از بقيه قوي تر است.


مداد قرمز مي گفت: اگر از اين جعبه بيرون بروم و به روي کاغذ سفيد برسم، همه آن را غرق خون مي کنم. مداد آبي فرياد مي زد: من روي آن کاغذ سفيد درياي طوفاني مي شوم که موجهاي بلندش همه چيز را خرد مي کند.

مداد نارنجي که در وسط نشسته بود، با صداي بلند گفت: اما من از همه شما قوي ترم. چون به رنگ شعله هاي

آتش هستم. من مي توانم همه جا را به آتش بکشم.


مداد سبز تيره از انتهاي جعبه فرياد زد: قدرت در دستهاي من است. من به رنگ تانکها و مسلسلهاي بزرگ هستم.

مداد سياه با خونسردي گفت: اما اگر من وارد ميدان شوم بر همه شما غالب مي شوم و همه جا را تيره و تار مي

کنم. بقيه مداد رنگي ها ساکت شدند. مثل اين که حق با او بود. مداد سياه از همه قوي تر بود.


در اين موقع مداد زرد بلند شد و با کمي خجالت گفت: من فکر مي کنم از مداد سياه قوي تر باشم چون همرنگ

خورشيد هستم و نور خورشيد سياهي و تاريکي را از بين مي برد. مداد رنگي ها به فکر فرو رفتند.


مداد سفيد که تا به حال سکوت کرده بود، بلند شد و با صداي بلند گفت: دوستان! به نظر من قوي ترين افراد، کساني هستند که براي ديگران آرامش و امنيت بيشتري فراهم مي کنند، نه کساني که زور بيشتري دارند و مي توانند همه چيز را خراب کنند، پس رو به مداد آبي کرد و گفت: تو قدرتمندي اگر به رنگ آبي آسمان باشي، چون همه موجودات در زير آسمان آبي احساس امنيت مي کنند.


پس خطاب به مداد قرمز گفت: رنگ تو هم مظهر قدرت است. چرا که مي تواني به رنگ لاله هاي سرخ باشي که يادگار شجاع ترين مردان روزگار است. يا به رنگ گل سرخ که نشانه عشق است. مداد سفيد پس از سرفه کوتاهي به مداد سبز نگاهي کرد و گفت: تو هم قوي هستي. رنگ سبز رنگ آرامش بخش است. تو مي تواني به رنگ جنگلهاي سرسبز باشي که نشانه قدرت آفريننده ي آنهاست، تو مي تواني به رنگ برگ درخت زيتون باشي که نشانه صلح و آرامش جهاني است، من و تو و مداد قرمز مي توانيم پرچم سه رنگ سرزميني باشيم که انسانهاي پاکش خواستار صلح و دوستي اند.


همه مداد رنگي ها به آرامي سر جاي خودشان قرار گرفتند و به فکر فرو رفتند. ديگر به قدرت نمي انديشيدند بلکه اين بار هر کدام فکر مي کرد که چگونه مي تواند زيباترين و عالي ترين طرحهاي عاشقانه را رنگ آميزي کند.

 

 

www.sarzaminemeshki.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1387ساعت 2:46  توسط میلاد قیفی  | 

جملات عاشقانه یک فیزیکدان

جملات عاشقانه یک فیزیکدان .......

 

کاش یک تکه سنگ بودم

یک تکه چوب

مشتی خاک

کاش یک سپور بودم

یک نانوا

یک خیاط

دست فروش

دوره گرد

پزشک

وزیر

یک واکسی کنار خیابان

کاش کسی بودم که ترا نمی شناخت

کاش دلم از سنگ بود

کاش اصلا دل نداشتم

کاش اصلا نبودم

کاش نبودی

کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد

آخ مهتاب!

کاش یکی از آجر های خانه ات بودم

یا یک مشت خاک باغچه ات

کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی

کاش چادرت بودم

کاش دست هات بودم

کاش چشم هات بودم

کاش دلت بودم

نه کاش ریه هات بودمت تا  نفس هات را در من فرو بری و از من بیرون بیاوری

کاش من تو بودم

کاش تو من بودی

کاش ما یکی بودیم : یک نفردوتایی ... ... ...

 

 

WWW.SARZAMINEMESHKI.BLOGFA.COM

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1387ساعت 3:6  توسط میلاد قیفی  | 

زیبا ترین قلب

زیبا ترین قلب   "سرزمین مشکی"

زيباترين قلب

 

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

 

 

www.sarzaminemeshki.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:56  توسط میلاد قیفی  | 

عشق یعنی...

عشق يعنی ....

 

 

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

وقتی

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با يک نگاه شروع ميشه

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:20  توسط میلاد قیفی  | 

داستان عاشقانه : دل شکسته

 

دل شکسته

 

از خونه شون تو يكي از محله‌هاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره زندگيش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.

به نظرش هوا امروز خيلي عاليه، يه هواي خيلي خوب، تو اواخر مرداد ماه يه همچين هواي ملايمي بعيده…از دم خونشون 7-8 قدم ميره جلوتر و بر ميگرده خونشون رو نگاه ميكنه، يه مرتبه چهره مادر و پدرش مياد جلوي صورتش و يه لبخند كوچولو ميزنه. دختر همسايشون از كنارش ميگذره و بهش سلام ميكنه، جواب سلامشو ميده و چون اصلا حوصله پر چونگي دختر همسايه رو نداره زود خداحافظي ميكنه و به راه خودش ادامه ميده. به كنار خيابون ميرسه و منتظر يه ماشين ميشه، يه ماشين نگه ميداره واونم جلو سوار ميشه، عقب يه دختر و پسر جوون نشستن و زير گوش هم ديگه دارن نجوا ميكنن، خيلي شاد به نظر ميرسن و انگار در كنار هم غمي ندارن… خودش هم به ياد روزهاي خوش گذشته ميفته و بعد از 1-2 دقيقه از روياهاش مياد بيرون و تو دلش ميخونه: گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نبايد غمگين باشه، چون روز آزاديه، روز شادي و مرگ غم‌ها براي اونه.

تو مسير چند تا دختر و پسر ديگه رو هم ميبينه، ولي سعي ميكنه اهميتي نده و فقط به فكر فرداي بهتر باشه… روزها و ماههاست كه براي يه همچين روزي لحظه شماري ميكنه، تقريبا 2 سال پيش هم همچين تصميمي گرفته بود ولي اون موقع خودشو راضي كرده بود كه ميشه آينده رو ساخت… حالا ميخواد آينده رو براي خودش بسازه.

تو دلش به راننده جووني كه گويا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش ميده، چون يارو خيلي آروم ميره و اين طوري ممنكه دير به سر قرار برسه، ولي در نهايت ساكت ميمونه.

تو ذهنش زندگي آيندش رو تصور ميكنه و يه لحظه دلش براي اون زندگي پر ميزنه.
ماشين نگه ميداره، پياده ميشه و يه نفس عميق ميكشه، از همون جا ميشه جاي قرار رو ديد و ساختموني كه ميتونه براي اون اسطوره نجات باشه رو ميبينه… آروم آروم حركت ميكنه، نميدونه چرا امروز همه دخترها با يه نگاه خاصي بهش نگاه ميكنن اونم اهميت نميده وفقط به قرارش فكر ميكنه…عقربه‌هاي ساعت 2-3 دقيقه از ساعت 6 عصر گذشته و الان اوج شلوغي تو منطقه‌اي هست كه تقريبا به مركز خريدي با 7-8-10 تا پاساژ تو منطقه غربي تهران تبديل شده…

همون طور كه داره حركت ميكنه، احساس ميكنه كه قدماش دارن سبك ميشن و حالا انرژي كمتري براي حركت لازم داره، يه دفعه به يادش ميفته كه بهتر بود از دوستاش خداحافظي ميكرد و با خودش فكر ميكنه كه بره تو يه كافي نت و چند تا Offline بذاره، ولي بلافاصله پشيمون ميشه.

به راحش ادامه ميده و هنوز هم نگاههاي داغ دخترهايي كه از كنارش ميگذرن، رو صورتش سنگيني ميكنه… ولي اين اولين باري نيست كه اين نگاهها رو ديده و تو اين مدت ديگه اين نگاهها براش عادي شده.

تو مسيرش به ياد خيلي چيزا ميفته، به ياد دوستانش، به ياد كساني كه راست و دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به ياد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابري ميان و از كنارش رد ميشن و اونم سعي ميكنه توجهي نكنه.

يه ساختمون 10-12 طبقه، كه پوششي از آلمينيم و شيشه با معماري سه بعدي و مكاني عالي اونو به پاتوقي براي جوونا تبديل كرده… به حسن انتخاب خودش تبريك ميگه و تو دلش احساس خوبي بهش دست ميده، از درب الكترونيكي ساخنمون عبور ميكنه و به داخل ميره، دستگاههاي تهويه مدرن و قوي ساختمون هواي خيلي مطبوعي رو در داخل به وجود آوردن…

ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:2  توسط میلاد قیفی  | 

عشقی که از یاد رفته بود

دوست دارم

عشقی که از یاد رفته بود

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم ....

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط میلاد قیفی  | 

دوست دارم

 

________66868686849840327946___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________
____________89004_____________

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1387ساعت 4:4  توسط میلاد قیفی  |